خاطرات این روزها
سلام عشقم .ببخشید که دیر به دیر می یام راستش این روزها خیلی سرمون شلوغ بوده. شما داری مهد میری و فکر کنم که راضی هم هستی , یکی دو روز اول یک کمی نق زدی که بلا فاصله من اومدم پیشت و با هم بازی کردیم , نخواستم از مهد زده بشی . خدا رو هزار بار شکر که از پرسنل مهد هم خیلی راضیم و خیلی دلسوزانه مراقب بچه ها هستن . من هم از فردا شروع به کار میکنم و این چند روز هم دنبال مقدماتش بودم از سوءپیشینه گرفته تا طب صنعتی و.......... خیلی دوستت دارم و هر روز هم دارم عاشق تر میشم .دیگه رسما داری سعی می کنی صحبت کنی دیروز گفتی آب من هم رفتم بطری آبت رو بیارم که به کانتر اشاره کردی و گفتی آب اینجا وقتی نگاه کردم دیدم منظورت چایی منه, کلی ذوق کردم که شم...



